گفتي كه سر زمين قلبم بيشه ي سبز آرزوها و مامن پرستوي احساس است. گفتي كه نگاهم اقيانوس بيكران آرامش و صدايم ضرب آهنگ مرغان خوش آواز است.
اما...اي كاش...اي كاش چنين دروغ نمي گفتي، زيرا مدتي ست كه در اين بيشه ي سبز خبري از پرستوي كوچ كرده ي احساست به سوي من نيست و كشتي آرزوهايت در اقيانوس آبي و آرام چشمانم مگر مي شود غرق شده باشد زيرا كه آن نيز مدت هاست در ساحل امن من لنگر نينداخته است.
راستي در سفر دريايي ات به سوي من در كناره ي كدامين جزيره آرام يافته اي كه هنوز فانوس دريايي چشمانم براي آمدنت چشمك مي زند.
اين بيشه ي سبز مدتي ست كه رو به خزان گذاره است.
+
نوشته شده در یکشنبه 20 مرداد1387 10:44 توسط نجوا ف.الف.میم
|
در ساحل دريا مشتي گوش ماهي در دستانم ريختي و سوار بر قايق آرزوهايت وطن عشق را ترك كردي.
تو رفتي و من تو را كه چون نقطه اي در امتداد افق، آنجا كه دريا و آسمان يكي مي شوند با گوش ماهي هايي كه هنوز در دستانم نمناك از اشك چشمانم بود بدرقه كردم.
تو مپندار كه آواز گوش ماهي ها صداي امواج درياست، بلكه صداي خروش اشك هاي سيل آساي من است كه در فراق تو از آسمان دو چشمم فرو مي بارد.
+
نوشته شده در جمعه 14 تیر1387 18:30 توسط نجوا ف.الف.میم
|
نمي دانـم چه مي خـواهـم بگـويـم زبـانم در دهـان بـاز، بسـتـه سـت
در تنـگ قفـس بـاز ست و افســوس كه بـال مرغ آوازم شـكسـته سـت
نمي دانــم چه مي خـواهـم بگــويم غـمـي در استـخــوانــم مي گـدازد
خـيـــال نـاشــنـاسـي آشـــنـا رنــگ گـهي مي سـوزدم، گـه مـي نـوازد
گهي در خاطرم مي جوشد اين وهم ز رنگ آمــيـزي غــم هـاي انــبـــوه
كه در رگ هام جـاي خـون روان ست سـيه داروي زهــرآگــيـــن ِ انــــدوه
فـغـــانـي گــرم و خـون آلـود و پـر درد فرو مي پيـچـدم در سينـه ي تنگ
چــو فريــاد يـكـي ديــوانـه ي گـنـــگ كه مي كوبد سر شوريده بر سنگ
سرشكي تلخ و شور از چشمه ي دل نهان در سينه مي جوشد شب و روز
چــــنـان مــار گـــرفــتـــاري كــه ريـــزد شرنگ خشمش از نيش جگر سوز
پريـشـان سـايـه اي آشــفتـه آهـنـگ ز مـغـــزم مـي تـراود گـيـج و گـمـراه
چـو روح خـوابـگـردي مـات و مـدهـوش كه بي سامـان به ره افتد شـبانگاه
درون سـيـنـه ام درديـسـت خـونـبـــار كه همچـون گـريـه مي گـيـرد گلـويم
غـــمـي آشـفتـه، دردي گـــريــه آلـود نمي دوانـم چـه مي خواهـم بگويم
__________________
ه.الف.سايه همجوعه ي سراب
+
نوشته شده در یکشنبه 29 اردیبهشت1387 18:32 توسط نجوا ف.الف.میم
|
نگاه مي كني به چشمان بيقرارم اما هيچ نمي پرسي كه كدامين حادثه، اقيانوس آرام چشمانم را طوفاني كرده است.
مي روي و نگاه نمي كني كه امواج اين اقيانوس طوفان زده چگونه خودش را به ديواره هاي ساحلي پلكانم مي كوبد و مي خواهد كه سرريز شود و من سدي مي بندم مقابلش و تو هرگز نمي فهمي كه آسمان دلم چگونه ابري شد.
اي كاش هرگز نمي آمدي و با آن چشمان خالي از احساس خود آرامش اقيانوس مرا بر هم نمي زدي.
اي كاش....
اي كاش من بركه اي كوچك بودم كه زود آرام مي يافت نه اقيانوس بيكراني كه هرگز آرامش نيافت.
+
نوشته شده در جمعه 16 فروردین1387 15:31 توسط نجوا ف.الف.میم
|
بهار می شود
اما...
دل من هنوز زمستانی ست
این چه مجازاتی ست
که در کنار سین های سفره ی هفت سین
من با سین ساده دلی
به سرابی که از تو ساخته ام ادامه دهم
+
نوشته شده در پنجشنبه 23 اسفند1386 16:48 توسط نجوا ف.الف.میم
|
در شب من خنده ي خورشيد باش
آفتاب ظلمت ترديد باش
اي هماي پر فشان در اوج ها
سايه ي عشق مني جاويد باش
اي صبوحي بخش مي خواران عشق
در شبان غم صباح عيد باش
آسمان آرزوهاي مرا
روشناي خنده ي ناهيد باش
با خيالت خلوتي آراستم
خود بيا و ساغر اميد باش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دکتر شفیعی کدکنی
+
نوشته شده در سه شنبه 23 بهمن1386 13:8 توسط نجوا ف.الف.میم
|
ستاره ها غمگین می شوند اگر
امشب هم به میهمانی چشمانم نیایی
این هزار و یکمین شبی ست که با خاطراتت سر بر بالین می نهم
+
نوشته شده در یکشنبه 21 بهمن1386 12:55 توسط نجوا ف.الف.میم
|